چهار شنبه 24 / 6 / 1393برچسب:, :: 22:48 :: نويسنده : sahar
از اون گلـــه نـکــن … وقـتـــی تـــو جــا خـــالـــی دادی …!
اون بغـلــــم کـــرد تـــا زمیـــن نـخــــورم….!!! نظرات شما عزیزان:
درود
دمت گرم با پستات کلی حال کردم خوشحال میشم ی سری هم ب وب من بزنیو نظرتو راجعش بدونم راسی اگه با تبادل لینکم موافقی ی خبر بده در خدمتم قربانت ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() نیکو
![]() ساعت17:17---25 شهريور 1393
دخترک سیلی محکمی به پسرک زدوبه اون گفت خفه شو...
پسرک دستای اونو گرفت وباخواهش ازاو خواست.. دخترک با گریه میگفت میدونی الان "اولین باری" که به من دست زدی تو پاک بودی" اما چراحالا...!!! پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه پسرک اونوگرفت وبه سمت اتاق خوابش برد. دخترک جیغ میکشید.پسرک لباسهای اون رابه زوردرآوردوبعدازاوخودش را... دخترک جیغ میکشید.. التماس میکردگریه میکرداما.. پسرک به دخترک تجاوزکردودخترک هیچ کاری نمی تونست بکنه وفقط گریه میکردبه حال خودش که چرا... بعدازتمام شدن کارش کناردخترک دراز کشیدواشکاش را پاک میکرد وآروم موهاش رانوازش میکرد... دخترک دیگرحتی توان نداشت دست پسرک راکناربزند... فقط میگفت: خیلی پستی کثافت وبه حرفاش ادامه میداد... پسرک بعدازسکوتی طولانی به حرف اومدو بالبخندی معصومانه گفت:حالادیگه منم ایدز دارم!!! ناگهان دخترک ساکت شدهیچ نگفت وفقط به چشمانه پسرک خیره شده بود... بابغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من...؟ بغض شکست واشک هایش جاری شدبا خودمیگفت:او چقدرعاشقم بود؟!؟؟ پسرک اورا درآغوش کشیدپسرک هم دیگرنمیتوانست اوراساکت کندچون چشم های خودشم هم خیس بود. المیرا
![]() ساعت2:55---25 شهريور 1393
زندگی بازی گرفتن دیگران نیست
که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش!!! ![]()
![]() |